Monday, August 7, 2017

معصومه رئوف: شرح این هجران و خون جگر...

وقتی اسفند ۱۳۶۶، اولین بار آنهم بعد از سالها نامه اش به دستم رسید، اولش نفهمیدم. هنوز چند جمله را نخوانده بودم که مثل برق گرفته ها خشکم زد. بعد مثل آدمهای منگ از جا پریدم. به سرعت پله های پایگاه را دو تا دو تا پشت سر گذاشتم و نفس نفس زنان به اتاق مسئولم رفتم. نمی توانستم درست حرف بزنم. مقطع و بلند بلند میگفتم: «آزاد شده! آزاد شده !!». مسئولم خندید و گفت:«کی؟ کی آزاد شده ؟». گفتم:«احمد ! احمد،برادرم» ...
سالها بود منتظر چنین روزی بودم. آخرین بار که دیدمش حس می کردم که برای آخرین بار است. ۲۰ شهریور ۱۳۶۰ بود. سر پیچ کوچه ای از هم جدا شدیم. وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم هنوز ایستاده بود و با نگاه بدرقه ام می کرد. دو روز بعد من دستگیر شدم.... مدتها ممنوع الملاقات بودم. بعد از چند ماه بسته ای از خانواده ....


No comments:

Post a Comment